راز ناکارآمدی مدیریت

يکشنبه 07 آذر 1395 بازدید: 908 کد خبر: 12567 [نسخه چاپی]

 

وبلاگ > زینالی اوناری، محمد - گذار ما از جامعه سنتی به صنعتی مانند یک هجو صورت گرفت. مثلا پس از ده ها سال نوشتن برنامه توسعه اینک به فکر ساماندهی دست فروش ها هستیم یا این که در عصر حی پی اس، قطارها باز هم باید پشت پیچ را با چشم ببینند. تازه امکانات هم به به دست مان می اید، آن ها را مریض وار استفاده می کنیم، همین تلگرام که این روزها مشهوده، خودش نمونه ی اعلی است. مدیریت هم چنین امری است. همه ی ما داعیه ی "بده دست من مدیریتش کنم" رو داریم اما این وضع و حال ما است.

بسیاری از مردم ما هنوز فکر می کنند که می توانند مدیر خوبی باشند. احتمالا همه ما مدیر خوبی هستیم و در هر امری که لازم باشد سرآمد هستیم. اما راز بدبختی و عقب ماندگی جوامع ما دقیقا همین تفکر است که خود را مرکز دنیا و تاج توانمندی ها می دانیم. کسی روبروی آینه اشکالات خود را نمی شمارد و به خودش فحش نمی دهد. کسی خودش را مثل روایت حضرت موسی کوچک تر از دیگران نمی داند و همه خود را مرکز عالم و راز جهان می دانند.

در بحث های بسیاری از ما "من" مرکزیت دارد و می خواهیم امور را خود به دست بگیریم و به این امر معتقدیم. اگرچه این تفکر سنتی نیست، مدرن هم نیست، تفکری قجری است که ما به ارث برده ایم. خاندان قاجار، خود را برتر از همه و مدیر کائنات می دانستند. این تفکری شاهنشاهانه است که خود را مالک جهان و فرزندانش را شاهزادگان حاکم می دانست. آن ها سالیان سال حکومت کردند و شعر گفتند و به اشعار جایزه ها دادند تا این که این تفکر در مغز همه ما رخنه کرده و "من" را مرکز عالم قرار داده است.

ما هیچ وقت تو نشده ایم و نخواسته ایم نقش دیگری را بازی کنیم و مطیع دیگران باشیم. هر وقت هم برده و بنده بودیم، از ناچاری بوده و بس. ما در عالم بردگی خود، اخلاق بردگی هم اگر داشتیم، امکان تبدیل ان به نوشتار را نداشتیم تا امروز ببینیم چه هویتی داشته ایم. اما بعد از شهری شدن ایران، همه وارث تاج و تخت اشرافی و "من" نهفته در اشعار شاهانه شدیم. اگر هم نشدیم، افتادیم به چرخ رقابت و حسادت آن. اینک آیا از دست ما می توانند مدیریت را در بیاورند؟

مدیریت هم یک چنین رازی است. تصاحب میزها و نشستن آن سوی این جعبه مکعبی و دیگران را فتنه و دسیسه باز انگاشتن. دیگر به این فکر نمی کنیم که مدیریت در سیستم های جدید، یک تفکر خلاق و یک رشته ی عملی است. اسمش را هم گذاشته ایم "مسئولیت اجرایی" و تازه برخی ها مثل شاهزاده ها فکر می کنند مدیریت به ژن و وراثت و ازلیت یا اصالت افراد مربوط است. می گویند اگر در خونت نباشد، مدیر و شاعر موفقی نمی شوی. این ها همه خود را شاهانه و مالک مواهب دنیا پنداشتن است و آسیب های ۲۵۰۰ سال حکومت های خانوادگی در ایران است.

تازه خیلی ها این را هم رد می شوند و می گویند مدیریت اصلا به مدرک و تحصیلات ربط ندارد و شاید یک روز فردی بدون دیپلم هم باشد که بهتر مدیریت کند. یعنی در واقع آن ها مدیریت را به لوطی گری، اعمال زور و در بهترین حالت مدیریت مهمانی های خویشاوندی که این روزها رستوران ها را هم شبیه به خود کرده است، می پندارند. برخی هم تقلید از اربابان محلی و به کار بستن روش های ماکیاولیستی منسوخ را، که در بنگاه های معاملات ملکی شهرهای ما دیده می شود، مدیریت می پندارند.

با این دیدگاه است که می توان بدون در نظر گرفتن تخصص و مهارت لازم هر حرفی را زد و هر کاری را اجرا کرد. لازم نیست رشته ما مدیریت باشد، هر تخصصی داشته باشیم، باید برای مدیریت رقابت کنیم و همه هر روز به ما می گویند که بالاخره روزی در مقام ببینیمت و کی رئیس می شوی و کی فرماندار می شوی و الخ؛ خلاصه هر کس این علوم غربی را وارد ایران کرد، خوب بهانه ای دست افرادی داد که می خواستند توی محله و شهرها ادای سلطان، حاکم و ارباب را در بیاورند و اینک با این اسم دارند همین ژست ها را میگیرند و ما هم ناچار تا رسیدن به این مقام باید جلوشان خم و راست شویم.