امیرحسین حق جو خبرنگار بخش فرهنگی سایت گزارشگر

خطاب به داریوش مهرجویی عزیز

جمعه 25 تير 1395 بازدید: 1202 کد خبر: 11440 [نسخه چاپی]
امیرحسین حق جو ، نویسنده بخش فرهنگی ورزشی خبرگزاری آفاق
پاسخي خطاب به صحبتاي داريوش مهرجويي ، کارگردان بزرگ سينما مبني بر اهانتشان به پزشکان : با تسليت يه فوت بزرگ مرد سينما ايران و کارگردان بزرگ جهاني استاد عباس کيارستمي که از اعتبار سينماي ايران در جهان بودند و هستند ... متاسفانه کارگردان بزرگ سينماي ما آقاي مهرجويي در سمينار فوت آقاي کيارستمي با تاختن به جامعه پزشکي شأن و منزلت اين حرفه را زير سوال بردند و از لفظ احمق و بي عرضه استفاده کردند آقاي مهرجويي عزيز ، در وهله اول خدمتتان عرض کنم که کار يک جراح نبايد تعميم به کل جامعه مقدس و شريف پزشکي گردد کافيست شما نگاهي به جامعه سينماگران امروز ايران بندازيد خیلی از موارد هزينه هاي کلان و بودجه هاي هنگفتی صرف در ساخت فيلم هاي ضعیف  مي گردد که نه جلب مخاطب دارد و نه هدف ...آيا به جامعه کارگردانيتان نگاهي انداخته ايد که هزينه توليد این فيلمهاي ضعيف و نازل امروز سينماي ايران بسيار بيشتر از فروش آن است ؟! آيا به سينماي امروز ايران نگاهي انداخته ايد ؟! در آن تأمل کرده ايد ؟! ما از شما بيانيه اي مبني بز نکوهش سينماگران امروز اين مرز و يوم نديده ايم ولو اگر برخی تک ستاره ها  نبودند سينماي ايران امروزه يک سينماي سطح پايين بوده که چيزي براي عرضه در سطح داخلی یا  جهاني نداشته است  ، زيرا در هر فرقه اي تخلف بوده و انسان هايي خارج از چارچوب وظيقه شان عمل مي کنند آن طور که من متوجه شدم آقاي کيارستمي در اثر آمبولي ريه و تزريق داروي ضد انعقاد دچار ضربه مغزي شده و به علت خونريزي مغزي فوت شده اند که اين عارضه در فرانسه رخ داده است اگر در آن لحظه ايشان در ايران حضور داشتند يقينا جراحان اعصاب ايراني اين حادثه را کنترل مي نموند و ايشان اکنون در کنار ما حضور داشتند اين را در نظر داشته باشيد يک پزشک تا چهل سالگي مشغول زحمت و رنج هاي بي پايان براي علم آموزي و خدمت مي باشد و کشيک هاي بي وقفه و دروس فراوان و حجيم از مشقت هاي اين رشته است که عشق و علاقه فقط مي تواند عامل پايداري پزشکان باشد کاش داريوش مهرجويي عزيز يک شب همراه پزشکان در بيمارستان ها مي بوديد تا از رنج و زحمتاي اين قشر والاي جامعه مطلع مي شديد اين جايست که شعر زير مصداق دارد : زانک هر يک زين مرضها را دواست چون دوا نپذيرد آن فعل قضاست هر مرض دارد دوا مي‌دان يقين چون دواي رنج سرما پوستين چون خدا خواهد که مردي بفسرد سردي از صد پوستين هم بگذرد در وجودش لرزه‌اي بنهد که آن نه به جامه به شود نه از آشيان چون قضا آيد طبيب ابله شود وان دوا در نفع هم گمره شود کي شود محجوب ادراک بصير زين سببهاي حجاب گول‌گير اصل بيند ديده چون اکمل بود فرع بيند چونک مرد احول بود